40روز گذشت

به همین زودی دارد ۴٠ روز می شود که من مادرم را از دست داده ام ، مثل اینکه همین دیروز بود که ساعت  ۶:٣٠صبح برادرم تماس گرفت و خبر داد که دو ، سه ساعت پیش مادرمان به سفر ابدی رفت ، اول باورم نمی شد ، بعد که داشتم خودم را متوجه می کردم بغض گلویم را گرفت ، دقیقا سه روز پیش از آن بود که برای آخرین در خداحافظی  پیشانیش را بوسیدم و او بازهم مثل همیشه آخرین سخنش این بود: مادر  کی برمی گردی ...؟ من هم چون می دانستم متوجه زمان نیست گفتم همین فردا ، پس فردا می آیم!

در آن زمان حال خوشی نداشت واز اینکه مرتبا تنهایش میگذاریم از ما گله مند بود، دائم احوال نوه هایش را می پرسید واز اینکه کم به دیدارش می روند شکایت می کرد ، من واقعا شرمگین بودم که نمی توانستم پیشش بمانم واز چنین دنیایی که جبرهای بدی دارد دلم می گرفت ، حالا مادر من هم در گوشه ای از قبرستان شهر اهواز آرمیده است ولی خوب می دانم این بار باز چشم به راه است که کی بر مزارش می رویم ، احساس غریبی به من می گوید که وقتی برسر مزارش هستیم او آرام وشاد می شود.من همین فردا باید به اهواز بروم و بعد از ۴٠ روز بر مزارش حاضر شوم.

/ 1 نظر / 3 بازدید
امین گلابی

سلام دایی خوبی[نیشخند]؟یه عکس باحال میزاشتی موهاتو سیخ می کردی این که خیلی تابلوه[خرخون].موسوی دیگه اصفهان نمیاد؟امد ولی تو یه مدرسه سخنرانی کرد اونم هر کسی رو راه نمیدادن بعدشم صبح بود من خواب بودم می شه بگو بعدازظهر بیاد که بیدار باشم کاری نداری بای بای [خواب]