اما غم.....

بهترین و کوتاه‌ترین داستانکی که تا حالا خوانده‌ام این است؛

«غروب روی شن‌های کنار ساحل با انگشت اشاره نوشت: دلم برای «بهشت» تنگ شده است.»

«1/1/1 ـ آدم»

با اینکه جمله بالا فقط یک داستان است ولی گویای این معنای غریب است که غم و دلتنگی از زمانی که انسان خودش را شناخت با او زاده شد و حتی هنگامی که ناهمواری‌های زندگی برای مدتی هم که شده صاف می‌شوند باز هم در کنج دل آدمی حسی عجیب و رازناک دل‌ها را می‌فشرد و حالت دوری و جدایی را در او زنده نگه می‌دارد.

دوری از نیستانی که در آن آرام بوده‌ایم و جدایی از کسی که دوستش داشته‌ایم. گویا غم عارضه نیست و شادی جز به جهد و جهاد به‌دست نمی‌آید. یک طوری باید بر این غم «سخت علاج» فایق آمد، غمی که هرآن خود را در صورتی ظاهر می‌کند ولی چون علتش رفع می‌شود باز هم می‌‌فهماندمان که آن غم اساسی پشت همه غم‌ها و شادی‌های دنیا پنهان می‌شود و جز به استثنا، و از طریق کاوش در درون و شناخت غایت هستی و مراعات لوازم نفس پاک و صبر و تحمل درمان‌پذیر نیست.

اما داستان غم آدمی به همین جا ختم نمی‌شود، معلوم نیست چه سری در عالم نهفته‌ است که هر کس از فقیر و غنی،‌ از ملا و مکلاء، از بزرگ و کوچک، از زن و مرد از شرقی تا غربی به آن گرفتارند و فقط صورت‌هایش متفاوت است، یکی سینه‌اش شرحه، شرحه از فراق معشوق است و دیگری در چنگال مصائب آه می‌کشد، یکی به نان خشکیده‌ای غم می‌خورد و دیگری در انبوه ثروت و مکنت جراحتی با خود حمل می‌کند، یکی در تمنای آزادی جانش گداخته شرارة غم است و دیگری از آزادی آدم‌ها جانش به لب می‌آید و غصه می‌خورد، یکی از بی‌دردی به پولی و ماشینی و شیرینی شکری دل خوش می‌کند و می‌پندارد که غم‌هایش کوچکند ولی از لذت هستی بهره ‌نمی‌برد و دیگری در محاصره بلا مچاله می‌شود ولی دلی به بزرگی دنیا دارد...

با این همه هیچ‌کس از اقطاب بشری از پیامبران و فیلسوفان و تاریخ‌سازان و رهبران و شاعران بزرگ فرمان به تسلیم در مقابل غم نداده‌اند،‌جنگ میان انسان با غم همواره شعله‌ور بوده است و چه پیروزی‌های بزرگ که بدست نیامده است. از ابتدا که انسان اولیه در ترس و اضطراب غوطه‌ور بود مبارزه‌اش برای رسیدن به قرار و آسایش و شادی آغاز شد و هر زمان فتوحات بزرگی به‌دست آورد که از دامنه غم‌هایش کاسته شد و وقتی برای شادی پیدا کرد، «آتش» را که به‌دست آورد بسیاری از غم‌هایش سوختند و این باور در او ریشه دواند که می‌توان بر غصه غلبه کرد. حالا بعد از هزاران سال با اینکه هنوز اسباب غم بسیارند ولی سلاح آگاهی و دانش مرگ را کمتر کرده است و فاصله‌ها کوتاه‌تر شده‌اند و آزادی تا نزدیکی آغوش آدمی پیش آمده است و سطح فقر مردمان کاهش پیدا کرده است، گویا بشر بعد از جنگ‌های هولناک و گرفتاری در مظالم عظیم دارد راه را پیدا می‌کند و می‌فهمد که اکسیر گمشده‌اش که سنگ سیاه را طلا می‌کند در «آگاهی» نهفته است و این جهل است که مادر غم‌ها است. درست است که دریای غم انتها ندارد ولی می‌شود از غم‌های ظاهری کاست و از آنها گذشت و به سراغ همان غم اصلی رفت و با او دست و پنجه نرم کرد. اتفاقاً آن مبارزه اصلی که شناخت و رشد و پاکی ابزارش هستند، شادی‌آور است همان‌گونه که ملای رومی در قمار عاشقانه خود به ذات شادی دست یافت و دریاهای غم را زیر سلطه خود گرفت. ابتدا باید بر غم‌های اجتماعی و همگانی غلبه کنیم، باید از فقر و جهل و اعتیاد و خودکامگی فاصله بگیریم تا نوبت به شادی‌های اساسی برسد.

جهل بزرگترین دشمن شادی است، جهل منافقانه غم‌ها را می‌پوشاند و افزایش می‌دهد و نمی‌گذارد که غم‌های اصلی را از غم‌های زایل شدنی تمییز دهیم،‌تا جهل هست غم لشکر می‌انگیزاند و خون عاشقان می‌ریزد، غم نان و غم آب و غم خانه و غم زن و فرزند که بر طرف شود تازه آدم به تولید فکر و اندیشه و غور در هستی و یافتن گوهرهای ناب انسانی می‌پردازد و ـ به سراغ هجران اصیلش می‌رود و از همین جابذر امید کاشته می‌شود و رسیدن به سرزمین گمشده و دوست اصلی و آزادی رخ می‌نماید . حالا ما در آغوش غمیم ولی انسانیم و قدرت شناخت و تشخیص و مبارزه با آن را داریم. گاهی ما غم را در آغوش می‌گیریم و آرامش می‌کنیم و در گوشه‌ای فرا می‌گذاریمش. پس نباید از غم ترسید.

چاپ شده در روزنامه اطلاعات ٢۵مرداد ١٣٨٩

/ 0 نظر / 6 بازدید