یک خانه بی چراغ

دیشب زنگ زدم به خانه مادرم ، کسی گوشی را برنداشت ، می دانستم که چراغ آن خانه دیگر خاموش است و از  آن همه برو بیا دیگر خبری نیست ، دلم به اندازه تمام دنیا گرفت ، خانه ای که تا همین چند روز پیش به وجود مادرم گرم بود وبراداران و خواهرم از هر کجا که به اهواز می رفتند یک راست سر از آن خانه در می آوردند دیگر سرد وساکت وغمگین لابد سر بر گریبان گذاشته است و بر غربت خویش می گرید ....

دنیای عجیبی است ، هر روز چهره ای می نماید وآدمی را در حیرت خود فرو می برد، بعضی وقتها آدم باورش نمی شود که اینقدر بی وفا باشد،اینقدر بی رحم باشد ، اینقدر راحت تصمیم بگیرد واجرا کند ، راستی ما چرا به این دنیا آمده ایم ؟ خداوند کجا است تا اعتراض کنیم تا سوال کنیم و بپرسیم که ما کی و چگونه این انتخاب بزرگ راکرده ایم و بوجود آمده ایم واین همه تلخی را هضم  کنیم و به جان بخریم  ؟

نمی خواهم جزء کسانی باشم که با مصیبتی دنیا برایشان به آخر می رسد واز طرفی نمی خواهم واقعیات عریان جهان را نبینم وندانم که دلخوشی این جهان چندان نیست که کودکانه فریبش را بخورم و از آبستنی حوادثش غافل شوم ، دنیای سختی است ، روزگار غریبی است ، عده ای با آن به مبارزه برمی خیزند ، عده ای راه غرق شدن در آن را پیدا می کنند و عده ای از آن فرار می کنند ، من اگر می توانستم از آن فرار می کردم !

/ 1 نظر / 4 بازدید
اسماعیل آزادی

جعفر جان اين شعر كه براي مادرم سروده ام تقديمت مي كنم و در غمت شريكم همدردي مرا بپذير گمشده خاطره ها کودکی گم شده در خاطره ها مادرم خالق کودکیم بود مادرم موسم گل چارقدش خوشبو بود کودکی را مادرم یادم داد سخنش یک سبد از سیب گلاب پیرهنش رنگ گلهای اقاقی ها بود چادرش خانه گرم زمستان ها بود دل او حوض فیروزه ای روبه خدا لب به لب پر شده از عاطفه ها مادرم چای به فنجان محبت می ریخت پدرم عاشق بود صنمش مزرعه ای سبز تر از سبزه قبا نانش چه حلال خانه ما همه اش باغچه بود یک به یک طاقچه ها شمعدانی پدرم ته صدایی داشت می خواند مناجات به آهنگ صفا شعر آن نرم تر از کلک خیال پدرم راز سرخی به شقایق می گفت کودکی گم شده در خاطره ها