پسرک آب فروش


اتاق‌های اداره را مثل هفت‌خوان رستم یکی پس از دیگری گذر کرده بود، تازه هنوز هم کارش راه نگرفت و باید فردا هم با کلی مدرک و کاغذ و پول بازمی‌گشت، دیگر ظهر بود که از ساختمان بیرون زد، هنوز چند قدم نرفته بود که گرمای هوا خودش را نشان داد، کمی آن‌طرف‌تر یادش آمد که صبح با عجله از خانه بیرون آمده بود و حتی فرصت خوردن صبحانه را هم نداشت، در اداره هم با وجود تشنگی و گرسنگی و ازدحام مراجعان هرگز به آب سردکن‌ها توجه نکرده بود تا لبی ترکند و آبی بخورد، حالا دیگر لحظه به لحظه آفتاب گرم تابستانی لبانش را خشک‌تر و جانش را تشنه‌تر می‌کرد، چادرش گرمای هوا را ثابت و متراکم می‌کرد، نگاهش کنار پیاده‌روها را جستجو می‌کرد، شاید آب‌سردکنی و آبی و نوشیدنی میسر شود. اما دریغ! کم‌کم احساس بی‌آبی و تشنگی با هم گره می‌خوردند و کلافگی می‌آفریدند، فکر کرد به اولین سوپر مارکت برود و یک بطری بزرگ آب معدنی خنک بخرد، کیفش را بازکرد تا پولش را آماده کند ولی ناگهان متوجه شد که همه پول‌ها را در اداره خرج کرده است. زن واقعاً دیگر هیچ پولی نداشت، برسرعت قدم‌هایش افزود اما تشنگی هرلحظه بیشتر می‌شد و جستجوی نگاهش برای جرعه‌ای آب افزونتر...

حتی فکر کرد به مغازه‌ای برود یا در خانه‌ای را بزند و یک لیوان آب بخواهد، خجالت کشید هنوز می‌توانست با تشنگی کلنجار برود، شاید تا رسیدن به خانه آن را با خود حمل کند. در همین فکرها بود که زیر تابش آفتاب گرم ظهر تابستان صدایی توجهش را به خود جلب کرد، «آب دارم»، «آب یخ»، «آب خنک» ... پسرک آب‌فروش سطل بزرگی از آب که پر از یخ بود را به گردن آویزان کرده بود، «آب دارم»، «آب یخ، آب خنک»... 

زن ناخداگاه جلو رفت به سطل پر از آب یخ خیره شده بود، بعضی از عابرین می‌ایستادند پولی به پسرک می‌دادند و یک لیوان آب خنک نوش‌جان می‌کردند. تلاقی تشنگی و دیدن یک سطل بزرگ آب یخ اوضاع خاصی در درونش بوجود آورده بود، کم‌کم نگاه پسرک هم به زن خیره جلب شد، او هم جلو آمد، خانم آب بدهم؟ آب خنک. زن به خود آمد، پرسید، یک لیوان آب خنک چند می‌شود؟ پسر جواب داد: 2 ریال! 2 ریال؟ من که 2 ریال ندارم، اشکال ندارد خانم این بار مهمان من باشید، ملاقه‌اش را درون آب یخ فرو برد و یک لیوان بزرگ را پر از آب کرد و به‌طرف زن گرفت، زن در قلة تشنگی آب را گرفت و سرکشید، گویی آب یخ پسرک در تمامی وجود ش ریخت، هیچگاه تا این حد احساس سیرابی نکرده بود....

زن وقتی به خود آمد نگاه بعضی از عابران به او جلب شده بود مثل اینکه مدتی در پیاده رو توقف کرده بود، خبری از پسرک نبود، به راه خود ادامه داد، چند دقیقه بعد از دور یک آب‌سردکن کنار پیاده رو دید، به سرعت به سمتش رفت ولی احساس عجیبی به او دست داد، زن دیگر تشنه نبود، خیال پسرک آب فروش در ذهنش رژه می‌رفت، آبی که از آن پسرک گرفته بود آنقدر خنک و گوارا بود که اصلاً دلش نمی‌خواست دیگر آب بخورد، از آنجا گذشت، با خود فکر کرد، پنجاه سال پیش، هفتاد سال پیش، آب‌فروشان کوچک خیابان‌های تهران چه غوغایی در تابستان‌ها برپا می‌کردند، شاید روح یکی از همین پسرکان آب فروش بود که به زن یک لیوان آب خنک داده بود، چه خیالی؟ پسرک آب فروش در گرمای سوزان ظهر تابستان! 

/ 0 نظر / 3 بازدید