داستانک

تابستان داشت می آمد در کوچه خلوت آنها قحط عابر بود ، کوچه جون میداد برا ورجه وورجه خیال ، زنی زنبیل بدست ...، مردی اخمو ، پسری دوان .....

آقا ، خونه ننه کبرا اینجاس؟

مرد: بله اون در سبز خونشه ، ولی الان خونه نیسن رفتن مسافرت ، زیارت -کمکی از من بر می یاد؟

زن : آره اگه لطف کنین یه لیوان آب بدید ، خیلی تشنمه

مرد :بفرمایید این آب ، شما فامیلشونید؟

زن : بله . منتها خیلی وقته ندیدمش او مده بودم یه کم باهاش اختلاط کنم - منم به اندازه اون تنهام

مرد : اما ننه کبرا که تنها نیس

زن :خودشو نمی گم دلشو می گم

مرد : مگه از دلش خبر داری؟

زن : خیلی از دلا ازهم خبر دارن- مثل شما که تنها هستید

مرد : من!؟

زن : بله شما.....

کسی از توخونه صداش زد ، خیال زن ازفکر مرد غیب شد ولی نفهمید که این شبه از کجا فهمیده بود که اون تنهای تنهاست!؟کوچه همچنان خلوت خلوت بود ولی از زن خبری نبود.

/ 0 نظر / 3 بازدید