غم مادر.................

بعد از این همه مدت که اشتغالات مصیبت وارده نگذاشت سراغ وبلاگم بیایم دستانم برای نوشتن سنگین هستند و به کندی حرکت می کنند ، من در اولین ساعات روز دوشنبه 10فروردین مادرم را از دست دادم و هنوز در سوگ او بسر می برم. مادر مهربانم که در این سالهای آخر عمر رنجهای کهولت سن را با خود داشت دو رنج بزرگ شهادت برادرم و مفقودالاثر شدن و سپس اسارت برادر دیگرم را کشید و عمر خویش را در راه به ثمر رساندن فرزندان خود گذاشت او همچنین غم بیماریهای متعدد مرا همواره با خود داشت و شاهد بودم که در کنارم سختیهای فراوان متحمل شد تا شاید از این گردنهای سخت زندگی به سلامت عبور کنم که نکردم...

او در حق من وخواهر وبرادرانم مادری کرد و  سالهای سال یک تنه در اداره خانواده کوشید والحق که مانتوانستیم در حقش فرزندی کنیم و مسابقه را کمال وتمام به او واگذار کردیم ، وقتی پیکر نحیفش را به خاک می سپردیم به سستی عهد این جهان پی بردم که چه سان ادمیان مجبور می شوند عزیزترین کسان خود را زیر خروارها خاک مدفون نموده وی را تنهاتر از همیشه ترک کنند تعجب آور تر اینکه ما آدمیان همه دنیای سست عنصر دو دستی مچسبیم وگاهی به خاطرش به آزار دیگران می پردازیم .

حالا دیگر من از گذشته هم تنهاتر شده ام و نمی دانم چگونه دوباره شور زندگی را باز خواهم یافت ؟

/ 0 نظر / 6 بازدید