رزمندگان ومردم


آخرین روزهای هفته دفاع مقدس مثل آخرین روزهای جنگ می ماند که گویی برای هزارمین بار باید با شهدا، رزمندگان و خاطرات آنها خداحافظی کنیم، تا دوباره روزی و هفته یی دیگر اندر آید و باز وارد دنیای آنها شویم و خواستن و رفتار و آرزوهایشان را به تماشا بنشینیم. راجع به شهدا، رزمندگان و فرماندهان آنها تاکنون بسیار سخن گفته شده است. فکر کردم جای یک نکته بزرگ و منور و خارق العاده خالی است. این یک چیز مخفی نیست که کسی با زحمت به کشفش بپردازد. هر کس اندکی با این فرزندان ملت ایران آشنا و مانوس بوده است، حتماً بدان اذعان داشته و با جانش آن را لمس کرده است. از آنجا که دفاع ما یک جنگ مظلومانه بود، جنگ دو کشور بر سر یک اختلاف جغرافیایی صرف نبود، حداقل در طرف ما رزمندگان فقط سربازان نظام دیده رسمی نبودند. بچه های جبهه و جنگ، دانشجو، کارمند، محصل، کارگر و حتی استاد دانشگاه بودند که داوطلبانه به میدان آمدند تا از کشور و اعتقادات خود دفاع کنند، لذا آنها معدل کامل و دقیقی از متن مردم بودند که حالا آرمانی تر از همیشه از حرکت بزرگ ملت خویش در انقلاب سال 57 به دفاع برخاسته بودند. شاید به همین دلیل و شاید به دلایل متعدد دیگر که جای بازشکافی آن وجود دارد، رزمندگان الفتی عجیب و مثال زدنی با مردم داشتند. رزمنده یی که در میدان جنگ ماشه تفنگ و توپ و تانک را می چکاند و دلاورانه بر سر دشمنان و متجاوزان خراب می شد، وقتی به پشت جبهه می آمد، واقعاً کس دیگری می شد که اگر نمی شناختی باور نمی کردی او یک جنگجوی مبارز است و اهل نبرد و شدت با خصم است، کسی که هم رزم شهیدش را در جبهه جا گذاشته بود و به چشم خود تن مجروحش را دیده بود، در شهر تبسم اش فراموش نمی شد، خدمتش به مردم کم نمی شد و گاهی از خود شهریان و مسوولان در شهر برای مردم نوازی و مردم دوستی سبقت می گرفت. روزی منتظر یکی از بچه های جبهه بودم، اتفاقاً او محصلی نابغه بود که با اینکه اغلب ماه ها به واسطه حضور در جبهه از کلاس ها محروم می شد، همیشه بهترین نمره ها را می آورد و بعدها هم که در کنکور شرکت کرد با درسی که در جبهه ها می خواند جزء نفرات اول بود. بگذریم، خیلی دیر شده بود، کم کم نگران شده بودم که او قرار بود فلان ساعت بیاید چرا این همه تاخیر کرده است؟ بالاخره بعد از دو سه ساعت تاخیر با آن لباس های خاکی و سر و صورت غبارگرفته از خاک جبهه آمد و من غرق در بوسه اش کردم ولی هرچه جویا شدم که چرا اینقدر تاخیر کرده است از پاسخ طفره می رفت. من که به شدت کنجکاو شده بودم، بر اصرار خودم افزودم تا اینکه برایم مشخص شد او وقتی به اهواز می رسد خانم مسنی را می بیند که خرید کرده است و بار و زنبیلش زیاد و سنگین است. کمکش می کند تا به خانه برسد، بعد وقتی با اصرار آن خانم وارد خانه می شود تا آبی بخورد و لبی تر کند، متوجه می شود مهتابی اتاق کوچک این خانم خراب است. آن را درست می کند، بعد متوجه مشکل دیگری می شود و... خلاصه دو سه ساعت هر کاری از دستش برمی آمد برای آن خانم تنها انجام می دهد و برای همین هم آن همه تاخیر می کند. این یک نمونه کوچک بود. فرماندهان زیادی که بعضی از آنها شهید شدند را می شناختم که وقتی به شهر می رسیدند، از کمترین وقت خود برای سرکشی به مستمندان و شرکت در امور اجتماعی عام المنفعه سود می جستند. آن روزها بچه های جبهه و جنگ چنان با مردم و مشکلات شان عجین بودند که گویی عشق به مردم بخشی از رسالت عظیمی است که بر دوش گرفته اند. حالا بسیاری از آن عزیزان دکتر، مهندس، کارمند، معلم و کارگر شده اند و خوب می دانم که اگر چشمه مهربانی و رافت و همکاری و مردم دوستی در جامعه نخشکیده است قسمتی از آن مرهون همین روحیه قابل تحسین بچه های جبهه است. همان زمان هم مردم احترام و ارزش خارق العاده یی به رزمندگان می گذاشتند. یادم می آید وقتی یکی از بچه ها مستقیماً از جبهه سر کلاس آمد، دبیر فیزیک مان که داشت درس می داد، گچ را به کناری انداخت و چنان او را در آغوش گرفت که گویی فرزند خودش از جبهه بازگشته است. این احترام که بعضاً تا تقدس بچه های جنگ پیش می رفت، فقط به این خاطر نبود که آنها داشتند برای مردم می جنگیدند بلکه به رفتار انسانی، اخلاقی، مهربانانه و کریمانه خود رزمندگان بازمی گشت. رزمندگان خوب و دوست داشتنی ما برای اینکه جان خود را در طبق اخلاص گذاشته بودند، هرگز طلبکار و منت گذارنده بر مردم نبودند و خدا را شاهد می گیرم که بسیاری از آنها وقتی به شهر می آمدند و بعدها که جنگ تمام شد، در آنجایی که کسی نمی دانست، اصلاً بروز نمی دادند که مثلاً ماهی بلکه سال ها در جبهه بوده اند، آنها هرگز اهل تندی با مردم نبودند و حتی اگر کسی شأنی و هنجاری را رعایت نمی کرد، بیشتر از طرفداران انقلاب در شهر با جوانان از سر نصیحت و موعظه لفظی برمی آمدند و گویی این رزمندگان بودند که در شهرها هم مدافع مردم خویش بودند و هرگز این نکته مهم و اخلاقی را به فراموش نمی سپردند. روزی که عملیات والفجر8 نزدیک می شد، فرمانده گردان مرا صدا کرد و چون به خاطر وضع جسمانی خاص من نمی شد به خط مقدم بروم، خواست که با بچه ها خداحافظی کرده، بازگردم. آن روز غم عالم بر دلم مستولی شد. نمی دانستم چگونه می شود با بچه هایی خداحافظی کنم که قطعاً بعضی از آنها را دیگر هرگز نخواهم دید. با بعضی از دوستان از موقعیت گردان خارج شدیم و در امتداد جاده خاکی که به جاده دهلران می رسید، روی تخته سنگی نشستم تا به جای من آنها به گردان بازگردند، یکی یکی خداحافظی کردم و تصویر رفتن شان را از پشت اشکی که امانم را ربود می دیدم، همان هایی که چند روز بعد خبر شهادت بعضی هایشان را شنیدم و حالا یادم می آید هر کس از بچه ها مخلص تر بود، به خصوص بعضی که شهید شدند از دیگران با مردم مهربان تر بود. آری فرزندان ملت ایران از بطن و متن مردم به پا خاستند و برای مهد تولد خویش به مبارزه یی هوشمندانه و آکنده از شور و شعور پرداختند. آنها هیچ گاه رابطه مقدس و متقابل خود با مردم را که مملو از ارادت و احترام و آگاهی بود، از دست نمی دهند.

سرمقا له اعتماد ٧/٧/٨٨

/ 0 نظر / 2 بازدید