خیال شیرین

در گوشه ترین جای پارک روی یک نیمکت نشسته بود ولی بازهم گه گاه عباری از جلویش می گذشت ، یکی از عابرین از دور زل زده بود توی چشمایش ! نگاهشان بد جور به هم گره خورده بود ، عابر یک راست آمد سلام کرد وکنار او روی نیمکت نشست ، گفت : لابد فکر می کنید مرا نمی شناسید ولی من شما را خوب می شناسم ، شما هم مرا می شناسید منتها نه از روی قیافه ، شما نویسنده هستید ، شما غمگین هستید ....

- آیا شما همان نویسنده با یک قلم جالب نیستید!؟

-عابر : بله من خودم هستم

- ولی!

عابر: ولی ندارد من شما را از دور شناختم ، احتمالا شما مرا از نفسم شناختید

-چرا از نفستان ؟

عابر : چون نفس من هم مثل قلمم هست

-خیلی جالب است اصلا فکر نمی کردم شما را بعد از چند سال آن هم در یک پار ک در یک ظهر تابستان ببینم ! شما یک خیال خیلی خوب هستید.شما برای من یک معما شده بودید.یک خیال مبهم

توپ پسرکی که آنجا بازی می کرد آمد درست خورد به کتفش و از خیا ل شیرین بیرون آمد کتاب تاریخی که در دستش بود را باز کرد ودوباره غرق در واقعیات شد.

/ 0 نظر / 6 بازدید